خانه ‌تكاني ‌متفاوت

IMG10411502

شيرين شيرزادي

يک روز متوجه شدم مرضيه خانم، از صبح اتاقش را ترک نکرده و بيرون نيامده است. به سراغش رفتم و گفتم: خانمي امروز نمى آيي با هم به حياط برويم؟ مثل اينكه چند نفرى تازه به جمع ما اضافه شده اند و مثل روزهاى اول خودمان كه به اينجا آمديم دلتنگ هستند. نگاهى به من انداخت و گفت:نه، وقت ندارم. خيلي سرم شلوغ است. متعجب پرسيدم:چه كارى داري؟ با لحني خشک پاسخ داد:امروز خانه تكانى دارم. خنديدم و گفتم: خانه تكانى؟ خانه كجاست؟ خانه و زندگى داري كه مي‌خواهي خانه تكانى کني؟ در اتاق را بستم و خودم به تنهايي سراغ تازه واردها رفتم. خانم هاي ديگر پرس و جو کردند: مرضيه خانم كجاست؟ چرا با شما نيست؟ صدايم را نازک کردم و با تمسخر گفتم: بانو خانه تكانى دارند!

آن‌روز تا ظهر همه به ماجراي خانه تكانى مرضيه خانم خنديديم. وقتى براى خوردن ناهار به سالن برگشتيم متوجه شديم مرضيه خانم برعكس هر روز كه نفر آخر مي رسيد، با چهره اى شاداب زودتر از همه سرميز غذا نشسته! همگى زيرلب مي خنديديم و در گوش هم پچ پچ مي کرديم و مى گفتيم خانم خانه تكانى كرده و حالا خسته و گرسنه است!مرضيه خانم هم بي توجه به زمزمه ها و خنده ها با دست به ميز اشاره کرد و گفت: خانم ها امروز غذاى خوشمزه اى داريم. زودتر بنشينيد. وقتي دقت كرديم ديديم همان غذايى سرميز است که مرضيه خانم قبلاً يك قاشق هم به زور مي خورد. همه اهالي آسايشگاه متوجه شده بودند که اين خانم، مرضيه خانم هر روز نيست!!  ناهار كه تمام شد به اتاق مرضيه خانم رفتم. اتاق همان اتاق صبح بود و تازه خانه تكانى كه نكرده بود هيچ، مقدارى عكس و نامه و كاغذ هم روى تختش پهن بود و اتاق را ريخت و پاش کرده بود. ديگر طاقت نياوردم و پرسيدم اين بود خانه تكانى؟! مرضيه خانم نگاه پر معنايى به من انداخت و گفت: خانه تكانى؟گفتم: آره. مرضيه خانم خنديد و گفت: آها آن را مى‌گويى.گفتم: آره خودت گفتي کار دارم. همان كه به خاطر آن، صبح  براي استقبال تازه واردها به حياط نيامدي؟! گفت: خوب واقعاً خانه تكانى داشتم، اما نه آن خانه اى كه تو فكر مى كنى. خانه دلم را خانه تكانى كردم خيلى سياه و غبار آلود بود. غم و غصه، خشم وكينه مثل تار عنكبوت تمام خانه دلم را گرفته بود. امروز نشستم و دلم را از همه‌ي آنها پاك كردم. حالا هم سبك و راحت شدم تازه فكر مى كنم درد پا و دستم هم آرامتر شده است.  گفتم: يعنى از بچه هايت ديگر ناراحت نيستى؟ از عروست که اجازه نمي دهد نوه هايت را ببيني؟! يا خواهرت که سال‌هاست احوالي از تو نپرسيده دلگير نيستي؟! سرش را به علامت نفي تکان داد. چشمانش را بست و گفت: آن چادر نماز گلدار هم كه خيلى دوستش دارى براى تو باشد. آن را بردار.

مرضيه خانم عجيب شده بود،صبح ها از همه زودتر بيدار مى شد و چهره‌ي شادابى داشت موقع ناهار و شام ايراد و بهانه نمى گرفت و خدا را شكر مى‌كرد. اتاقش شده بود اتاق خانه تكانى! هر وقت يك نفر از دوستان غم و غصه و ناراحتى داشت مى رفت اتاق مرضيه خانم و با او صحبت مي کرد تا آرام شود. عجيب‌تر اين‌كه عروس و نوه‌هايش هم خيلي زود با گل و شيرينى به ديدنش آمدند. مرضيه خانم دل خودش را  خانه تكانى كرد اما در واقع دل همه‌ي ما را هم پاک کرده بود.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *