مداد جادو

14912_112

 

خاطره‌ي يک دهه‌ي شصتي از اول مهر

 

مداد جادو

 

شماره 34 – سه شنبه 21 شهریور 1396

ب.سايه

مداد جادو را تنگ در حصار انگشتانم گرفتم و با دست ديگر انگشت اشاره سليم را چنگ زدم. هرچه پيش مي رفتيم پاهايم کمتر به دنبالم مي آمدند و کوچه برايم تنگ و طولاني تر مي شد. بوي کاهگل آب خورده حاصل از سحرخيزي زنان محله هم حالم را جانمي آورد و بر سرعتم نمي افزود.کمي گنگ بودم؛ مثل زماني که تابستان هنگام آب بازي سرم  را توي تشت زير آب فرو مي کردم و گوشم کيپ و گنگ مي شد. برايم باورپذير نبود که قرار است در يک جايي رهايم کنند و بروند. سليم ايستاد و مکثي کرد، بعد روي پنجه اش نشست و به ديوار تکيه داد. انگار فکرم را خوانده باشد شانه هايم را گرفت و در آني بلندم کرد و روي زانويش نشاند. به چشمانم زل زد. جوري که انگار همه چيزش بودم. مداد را از دستم گرفت و گفت:” »”شيرازه! اي هَمه ديشب برات حرف زدم. اَ مدرسه تعريف کردم. بهت گفتم که اي مداد يه مداد الکي نيس. ببين، با همه مدادا فرق داره! ببين چه قد قدش بلندتره! تازه، اين آقاي کاپيتانِ سَر مداد اَ خود مداد هم مُهمتَره. مَ بِش سپردم هواتِه داشته باشه. باهم دو سه ساعت تو مدرسه اين، بعد ميام دمبالِت با هم ميريم دکان پيش بابا. ديشب گفت کلي برات تکه پارچه رنگي کنار گذاشته. بعدشم سه تايي سرراه از آقاي شريعتي شيريني کلاس اول شدنته مي گيريم و برمي گرديم خانه پيش مامان اينا”«.

مداد را دوباره سخت فشردم. مدادي که قرار بود در اولين تنهايي ام جاي همه کسانم را بگيرد حتي داداش سليم را. صداي عدسي فروش در گوشم پيچيد و هنوز طعم عدسي در خاطرم مرور نشده سلام زني مرا روي پايم نشاند و قامت دادش سليم را راست کرد(سلام صبريه خانم!)(سلام روله فک نمي کردم اي بلفنجگ امسال بره مدرسه! پس با ليلاي ما همکلاسيه) چهره دختر برايش آشنا بود. به دنبال يافتن خاطراتي مشترک با او بود که دستش را  احساس کرد. »آفرين شيرازه جان با هم دوس باشين. سليم رولَه تو هم برو. اينا که ديه بَچَه نيسَن. خودشان تنهايي مي تانن بِرَن«. دهانم خشک شد و دوباره توان حرکت را از کف دادم. به دهان سليم چشم دوختم:» نه مَ کاري ندارم خودم تا در مدرسه مي برمشان«. انگار که از آخرين جمله سليم يک دقيقه گذشته باشد، من ماندم و دوستي که خيلي زود با ديدن دختران ديگر در حياط مدرسه رهايم کرد. هنوز چندساعتي نگذشته بود که ايستادن در صف، شنيدن زنگ مدرسه، کلاس درس، نيمکت هاي چوبي،همکلاسي، معلم و… همه برايم معني پيدا کرد. خيلي زود زنگ تفريح دوم هم تمام شد و بچه ها دوباره پشت نيمکت هايشان حاضر شدند. از شوق نزديک شدن به پايان کلاس و قول و قراري که بعد از مدرسه با سليم گذاشته بودم در پوستم نمي گنجيدم که ناگهان صداي آژير خانم معلم را از جا پراند. اين صدا  براي همه آشنا بود، مي دانستيم وقتي مي نوازد، اتفاق بدي در راه است. دختربچه ها جيغ مي زدند و هرکدام  به دنبال خانم معلم روبه حياط مدرسه مي‌دويدند و از پله هاي  زيرزميني‌ که زنگ تفريح روي سطح شيب دارش با خنده و شادي سرسره بازي مي کردند پايين مي رفتند.

تاريکي بود و جيغ و هق هق هاي کودکانه، هرم گرما و نفس هاي تند، آرزوي آغوش مادر و دستان امن پدر، وحشت ديگر نديدن روشنايي، دفن شدن، گم شدن و بوي زننده اي که بعد از پايان يافتن اين کابوس حتما کودکي را شرمنده مي کرد.

کلاه عروسک سر مدادم را گزيدم. چشمانم هنوز به تاريکي عادت نکرده بود. بغضم داشت مي ترکيد اما صدايي تمام ترسم را فراري داد. تا کنون به اين اندازه از شنيدن اسمم خوشحال نشده بودم. حالا ديگر  دستم را محکم به گردن سليم گره کرده بودم و جرات باز کردن چشمم را نداشتم. هنوز آژير سفيد نشده، به سرعت از کنار شيريني فروشي آقاي شريعتي گذشته بوديم. آخرين تصويري که امروز پس از گذشت سال ها از آن روز در خاطرم مانده، تصوير صورت اشک آلود مادرم بود که سرکوچه با پاي برهنه به استقبالمان آمد.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *