پيرمرد «کرميت» فروش

photo-shahreman Kebrit 1

شهرمن – رها دانش

سلانه سلانه، با کيسه اي پر از کبريت در دست، وسط پياده رو اتراق مي کند. صندلي تاشو را درست همان‌جا مي گذارد و مي‌نشيند. از زمان کودکيم تا امروز زياد تغيير نکرده است. فقط دستانش به شدت مي لرزد و خبر از بيماري پارکينسون مي‌دهد. کبريت به دست، هي تکرار مي‌کند: «کرميت کرميت کرميت»، انگار اين صدا را ضبط کرده اند و قرار است اين کلمه تا بي‌نهايت درخياباني که مردم پارکينگ شهرداري مي‌خوانندش، تکرار شود. گرچه او همان است اما هر «کرميتي» که مي گويد يا هر کبريتي که از او خريده ايم، خاطره اي براي ما دارد. از نوجواني تا جواني و اکنون. در احوال خوش و ناخوش. اين‌بار اين صدا برايم کمي متفاوت است. صداي سوژه اي که مرا مي‌خواند. photo-shahreman Kebrit 2موضوعي که بارها از کنارش گذشته بودم اما نديده بودمش. مي‌ايستم. بسته اي کبريت مي خرم و با کمي شيطنت مي‌گويم: «سلام عمو رضا». مي گويد: «اسمم مشي حسنه». مي‌خندم: «پيري است ديگر عمو حسن!» او هم لبخند مي‌زند. مي پرسم: «چندسالي مي‌شود اينجا مي چرخي و کبريت مي‌فروشي؟» کمي فکر مي کند و با ترديد جواب مي‌دهد: «شايد 20 سال». از «کرميت» گفتن مي افتد! صحبتمان گل مي اندازد. مستأجر است. کبريت هايش را از عمده فروشي هاي »سرِپل« مي خرد و آن‌ها برايش منصفانه حساب مي کنند. از بچه هايش مي گويد. دو تا دختر که تا کلاس پنجم درس خوانده اند و بعد به خانه‌ي بخت رفته اند. نگران همسرش است. زني که با تمام نشيب هاي زندگي ساخته و حالا گرفتار بيماري نارسايي کليه شده و يک کليه اش را نيز از دست داده است. از کميته امداد گله مي کند. مي‌گويد: «ماهي50 هزارتومان مي گيرم. آرزو به دلم مانده کميته در اين بيست و پنج سال يک کيلو گوشت در خانه مان بفرستد!».

درد دلش زياد است. رفته رفته دورمان شلوغ مي شود. ديگر مجالي براي گپ زدن نمي ماند. بسته کبريتم را مي گيرم و پيرمرد را در وسط جمعيت جا مي گذارم.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *