بيدار است، حتي ‌در ساعت 13

روزمرگي هاي يک روزنامه نگار

 

بيدار است، حتي ‌در ساعت 13

photo5994496322318739977

شهر من- ب.سايه

شهر را در ساعت 13 وقتي جلوي چشم آفتاب، غروب مي کند دوست ندارم. با اينکه مي توانم بدون تنه خوردن از عابران و گيج شدن از نگاه مردد آدم هاي بيکار و سرگردانِ پياده گرد، قدم بزنم، اما از اين همه رخوت در کرمانشاه بغضم مي گيرد. با اينکه شهر در اين ساعت مي ميرد اما باز دلم و پاهايم براي بيشتر رفتن و قدم زدن در خيايان هاي پژمرده اش لج مي کنند. شهر را در ساعت13 وقتي آفتاب داغ داغ است دوست ندارم، همه خوابشان مي گيرد. من هم همينطور. مي خواهم دست از سرم بردارد. بيرون مي زنم. يکي يکي بازاريان کرکره‌ي مغازه را پايين مي کشند و پي خواب و خوراکي سلانه سلانه راه مي افتند تا دوباره هنگامه هاي غروب نرم نرمک براي کسب روزي باز گردند! دوباره شهر سکوت مي کند. حتي گاهي خوراکي فروش ها هم خوابشان مي گيرد و مي روند! اين موقع روز کودکان کار و متکديان هم به چشم نمي خورند! اتوبوس ها و تاکسي ها هم کم پيدا مي شوند و خلاصه انگار زمان از درد اين همه بي حالي و تنبلي متوقف مي شود. در شهر ما تنها چند فروشگاه در ساعت 13باز هستند. اما يکي هميشه بيداراست حتي در ساعت13 ! هر روز چراغ اينجا روشن است. مثل انديشه و قلب مشتريانش. مثل فلسفه‌ي وجودي اجناسش که از تبار آگاهي و تفکر زاده شده اند! مثل آنان که روشن نگهش مي دارند با اينکه در شهر خواب آلود کم روزي‌اند؛ شايد ظهرها تعطيل نمي کنند چون مي دانند آدم هايي که گذرشان به آنجا مي افتد هميشه بيدارند حتي اگر در خواب باشند!  پيشه تان پررونق و چراغتان هميشه فروزان باد.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *