دل چرکین به استقبال بهار نرویم!

3(1)

 

ح-مولايي فر

گفتم که بر حريف غمگين منشين

جز پهلوي خوشدلان شيرين منشين

در باغ درآمـدي سـوي خار مـرو

جز با گـل و ياسمن و نسرين منشين

در عصر و زمانه اي كه انسان، آفريده اي که آفريدگار، در سير آفرينش كائنات، ميناي روح اين تنها تنديس نزديك به جمال جميل خويش را با آبگينه‌ي انس، آيِينه بندي كرده است؛ از دامن طبيعت دور شده و بوي خاك را به فراموشي سپرده انگار از دوباره سبز شدن، به طراوت نشستن و از جنس بنفشه بودن،اين گل زمستان شكن كه از دل برف چسبيده بر رخساره خاك که پيام آمدن بهار را به آدميان مژده مي دهد، چندان خاطره اي در ذهن ندارد و از هياهوي فصل زنده شدن بهار، فقط و فقط، به پيشواز رفتن نوروز در واپسين روزهاي اسفند، او را به تكاپو مي اندازد، و همين كه سال كهنه در كنار سفره ي عيد و شعله هاي كم رمق شمع، جاي خود را به سال جديد مي دهد، پيام بهار كه همانا نو شدن و سبز شدن است را سريع تر از دود اسپند و عود از فضاي دل ها، در غبار دلگير دلتنگي ها و نامهرباني ها فراموش مي کند. اي كاش ما جمع نشسته در حاشيه هفت سين از فلسفه آنچه در اين سفره گذاشته مي شود مطلع بوديم و به اين باورهاي ذهني كمي ايمان داشتيم. آيا دل من وتو مانند شمع با روشنايي مهر و دوست داشتن يكديگر، انس و الفتي دارد؟ شاعر چه زيبا اين تفاوت را بيان كرده است:

شمع ارچه چو من داغ جدايي دارد

با گـريه و سـوز آشــنايي دارد

سررشته شمع به كه سررشـته من

كان رشته سري به روشنايي دارد

راستي چرا ديگر در اين خاك دانه پرور طبيعت، با آمدن بهار، نمي توانيم پوسته كدر بدخلقي ها را پاره كنيم تا دانه مهرورزي و دوست داشتن با سرسبزي از خاك تن پروري ها، شكوفه دهد؟ حال كه در پايان پارينه سال قرار گرفته ايم، بياييد همانطوري كه بهار در آغاز عيد نوروز با تيغه نرم نور، دايره زمين را با عدل بهار(اعتدال بهاري) به دو نيمه مساوي از شب و روز تقسيم مي كند و تا آمدن شب هاي تاريك زمستان، هر روز بر سهم روشنايي مي افزايد، ما نيز بر ميزان سهم خوبي ها، مهرباني ها، عشق ورزي ها و … بيفزاييم. بهاري فكر كنيم و با سبزينگي سبزه عيد در بساط سفره دل ها، دعاي “يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر الليل والنهار” را بخوانيم.

زيرا اگر قلب خود را از زنگبار كينه ها، دشمني ها پاك نكنيم، به استقبال عيد رفتن و ديد و بازديدها، ارزشي غير از برگزاري يك مراسم سنتي و آيين ديرينه، نخواهد داشت! با يك رباعي زيبا از شاعر ديار شيرين (دكتر عبدالرضا رادفر) ما نيز با آمدن بهار، در ساغر عيد، شراب دلبري بنوشيم:

گل كرده به شاخسار افسرده بهار

 از چشمه و كوه و دشت دل برده، بهار

مستي به تن باغ و رگ برگ دويد

به به كه شـراب دلبـري خورده، بهار

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *