دم چتري

635994506419941467

داستان كوتاه

 

دم چتري

 

شماره 34 – سه شنبه 21 شهریور 1396

شهرمن – يونس فرامرزي

photo5776179539775433195فندک را که مي چکاني، شعله ي ضعيفش چشمانت را لحظه اي روشن مي کند. مي پيچي تو کوچه ي پايين دست، زير نور تير چراغ مي ايستي. پک مي زني. مار آبي پشت دستت را مي بيني که پيچ و تاب خورده و دندان هايش را به رخ کشيده. صداي پر زدن کفتري مي آيد. مار آبي به جنب و جوش مي افتد. سيگار را دست به دست مي کني و کف خالي دستت را بو مي کشي، انگار هنوز بوي کفتر مي دهد؛ بوي همه شان؛ زاغي، طوقي و دُم چتري، دُم چتري عشقت بود. دمش را که باز مي کردي، چين چادر نگار جلوي چشمانت چرخ مي زد. قولش را داده بودي به نگار.

از تير چراغ دور مي شوي. پک عميقي به سيگار مي زني و پرتش مي کني، کماني از نور زرد توي هوا مي گيرد. نگاهت به سياهي شب مي خورد، تبي روي صورتت مي نشيند. يادت مي آيد که عزيز مي گفت: »شب که مي شه همه‌ي زخما چاک ميشن…« صداي پر زدن دسته اي کفتر حواست را مي گيرد. فکر مي کني شايد صداي باد باشد؟ اما اين صدا را خوب مي شناسي صداي باد نيست. يک تيپ کفتر که پرواز مي دادي، بهانه ي خوبي بود، براي ديد زدن خانه ي باباخان و اشاره زدن به نگار. اما آخرين بار کنار خرپشت او را روي سينه‌ات کشانده بوديش، او دور تر از تو نشست و گفت: »هر چي بوده ديگه تموم شده …« مار آبي از بازوت بالا مي کشد. مي پيچد دور گردنت. سرفه‌ات مي گيرد؛ با مشت روي سينه ات مي‌زني. کوچه ي تنگ و تاريک را تا انتها مي روي. از راه پله فقط صداي قدم هاي خودت را مي شنوي، بي آنکه زني سرک بکشد. در را پشت سرت مي‌بندي. کليد لامپ را نمي زني. نور خانه هاي وسط شهر توي مهتابي چشمک مي زنند. يقه ي پيراهنت را باز مي کني و مي نشيني لب مهتابي. نگاهت توي انعکاس شيشه مي افتد به سبيل پر پشت، موهاي در هم شده و چشم هايي که سياهي افتاده. کفتري هو مي کشد، مار آبي دور انگشت هات مي لولد. سرت را مي جنباني با خودت فکر مي کني که هنوز سرگردان بال مي زند، انگار دنبال صاحبش مي گردد. يادت مي افتد که مست و پاتيل کوچه هاي تاريک را بيهوده ول گشته بودي. حرف عزيز برايت تکرار مي شود: »آدم عاشق نمي فهمه کي شبه؟ کي روزه؟ نه آروم داره نه قرار!«

پلک هات گرم مي شود و تبي قديمي روي شقيقه‌هات دوباره گُر مي گيرد. صداي جيرجيرک با خنکاي ملايمي از کوچه بلند مي شود و توي صورتت مي خورد. کمي التهاب گرم صورتت را مي‌خواباند. کف دست هات را روي چشم ها مي‌مالي. مار آبي از پشت دستت مي خزد روي گونه ات، مي رود توي چشم هات. نگار مثل بادي از مقابل تو و جعفر ساقي رد مي شد که جعفر خنديد: »عقشتو نيگا علي عقشي…« خون دويد توي گونه هات و زرتي خواباندي پس گوش جعفر و گلاويز شدي؛ تو بزن اون بزن. سايه‌ي قدم هاي مردي که از کنارت رد شد را يادت هست، تف کرد رو زمين و ليچار بار تو و جعفر کرد. وقتي باباخان را ديدي، انگار يک پارچ آب سرد روت ريخته بودند. مارآبي از چشمت مي پرد روي گونه چپت. پلک هات سنگين روي هم مي خوابد. مارآبي دندان هاش را فرو مي کند توي گونه ات. با تکاني چشم باز مي کني و دست مي کشي روي گونه‌ي گرمت، با خودت فکر مي کني باباخان زير گوشت خوابانده و داد زده: »لات و لوتي و کفتر باز، باااس با جماعت خودشون وصلت کنن تا اينجا هم فقط حرمت گيس سفيد عزيز خانوم…«

فکر مي کني حتماً عزيز حرفي براي گفتن نداشت که چادرش را محکم چسبيده و بي آنکه جوابي داده، پشت به باباخان و زنش کرده بود. يادت مي‌آيد، اخم هايت توي هم رفته بود. قمه کشيدي و قسم خوردي، نگذاري کسي پايش را در خانه باباخان بگذارد.

عزيز هم گيس بيرون کشيد و گفت: »تا زماني من زنده م حق نداري دَس از پا خطا کني. « مار آبي از دندان هاي نوک تيزش زهر مي چکاند روي سينه‌ات و تا عمق مي سوزاند. مشت هاي گره شده ات را به زانوهاي تا سينه جمعت، گره مي‌زني و چشمت را مي بندي. لعنت مي دهي به خودت و اين فکر هاي قديمي. صداي پر زدن کفتر دور مهتابي، توي گوشَت مي پيچد. مار آبي از بازوت مي لولد و پايين مي رود. خودش را مي سابد دور مچت و انگشت هات. تشک را که پهن مي کني، مي روي توي آشپزخانه. نور ماه از نورگير رد شده و توي آشپزخانه ريخته. ماهيتابه را روي اجاق مي‌گذاري. چشم مي چرخاني توي خانه دنبال فرت و فورت ساعت که به گوشَت مي رسد. ساعت را نگاه مي کني، اما معلوم نيست عقربه روي چند است. با خودت فکر مي کني حتما از سه گذشته، زير ماهيتابه را خاموش مي کني و سفره را پهن مي کني. دو سه لقمه مي گيري. بعد با يک قاچ بزرگ هندوانه و چاقوي دسته چوبي بر مي گردي توي مهتابي. صداي بوق بوق چند ماشين از کوچه بلند مي شود. يادت مي آيد، قمه‌ي دستت را پرت کردي گوشه‌ي اتاق و عزيز کشانده بودت کنار خودش: »بعد من از اين محله برو… برو يه جايي که نشناسنت…«

صداي کل کشيدن و صلوات بيرون حواست را پرت کرده بود که عزيز روي پايت زد: »حواست به من باشه علي… ديگه قيد اين کفتر بازي رو ميزني… « صداي کل کشيدن و بوق ماشين ها توي سرت کوبيده مي شد، نشنيدي عزيز چه مي‌گفت، فقط کفتر ها از ميان کلامش به گوشَت رسيده بود. پريدي کنار خرپشت و حصار فلزي، بدون ديد زدن حياط همسايه، کفتر ها را پر دادي. اما انتهاي لانه دم چتري بود، دوستش داشتي اما ديگر چه اهميتي داشت. آن را هم پر دادي. آخر چطور مي شد! همه شان بر مي گشتند، دُم چتري هم. به نگار قول داده بودي وقتي لباس عروس تنش کند، آزادش کني. دم چتري پر کشيد و نگار هم با لباس عروس رفت. صداي کل کشيدن و صلوات و بوق ماشين ها توي سرت کوبيده شده بود. صداي بوق ماشين ها دور مي شود. با چاقو دسته چوبي قاچ بزرگ را از پوست مي گيري و گاز مي زني. صداي يک دسته کفتر هو مي کشد توي سرت. مارآبي طواف مي کند دور انگشت هات. قمه را محکم توي دستت گرفته بودي. نه به رنگ بالشان نگاه کردي نه به زير گردن نه دم هاشان، همه‌ي کفتر ها را از دم تيغ گذراندي. نمي دانستي کدامشان دم چتري بود، شايد اصلاً برنگشته بود، حالا هم زنده پر کشيده اين طرف و آن طرف. چاقو دسته چوبي را توي پوست سفيد قاچ فرو مي کني و سيني را با دست پس مي زني کنار نرده‌ها. دراز مي کشي روي تشک و پتو را روي شانه مي کشي. کم کم از تاريکي هوا کم مي شود و هنوز چشم هات سنگين نشده. دلت مي خواهد کپه مرگت را بذاري اما انگار کاري مانده که انجام بدهي نمي داني؟ مارآبي دور خودش مي لولد. سرت را تکان مي دهي و با هر فکر که به ذهنت خطور مي کند به خودت لعنت مي دهي به فکرهايت. به آسمان که نگاه مي کني چشم هايت سنگين مي شود. دُم چتري هو مي کشد و مي‌نشيند لب نرده ي مهتابي. مار مي خزد و از دستت جدا مي شود، روي نرده به دُم چتري مي‌رسد و دورش حلقه مي زند و نيشش را فرو مي‌کند به گردنش، دُم چتري ميان پره هاي پوست مار خاکستر مي شود. تکاني مي خوري و بعد چشمت را روي هم مي گذاري، عرق روي پيشانيت بيرون زده. انگار کسي برايت لالايي مي‌خواند. صداي عزيز به گوشَت مي رسد، انگار دست روي موهات مي کشد و مي گويد:

«آروم بگير آروم…»

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *