سالی یک بار می توانم به ملاقات پسرم بروم

 

IMG_20170201_180708

داستان غم انگيز يک مادر

سالي ‌يک‌ بار ‌مي‌توانم ‌به ‌ملاقات ‌پسرم ‌بروم

اميد صفري

فضاي نامطبوع، پر از رطوبت و سوز سرما،همه و همه دست در دست هم داده اند که برعليه اش اعلان جنگ کنند اما او شکست ناپذير است و ترجيح مي دهد کارش را به خوبي انجام دهد، شايد نظافت سرويس بهداشتي از نظر خيلي ها دور از شان باشد اما او حلال بودن نانش را در اولويت مي داند.

هرگاه براي ديدن نمايشگاهي به پارک شاهد مي روم، اين زن که با چشمان غمگينش کنار در ورودي سرويس بهداشتي پارک مي نشيند فکرم را مشغول مي کند. اين بار پاي حرفهايش مي نشينم و او را چون کوهي مجسم مي کنم که پر از درد و غم است اما همچنان استوار ايستاده است.

کوهي از جنس مادر و مادري از جنس زن!

هرگاه سردش مي شود، به المنت(بخاري) برقي اش که قطعي هم دارد پناه مي برد و در گوشه اي تنگ، کم حجم و دور از تصور در راهرو سرويس بهداشتي کز مي کند و در خود فرو مي رود.

اجازه مي دهد به درد دلهايش گوش فرا دهم! مي گويد:تحت پوشش کميته امداد هستم  چند سال پيش وامي براي تعمير خانه گرفتم. اولش قرار بود کميته امداد پرداخت قسط هايش را به عهده بگيرد اما پس از پرداخت قسط اول از پرداخت اقساط بعدي سر باز زد و مسؤولينش گفتند با کمبود بودجه مواجه شده ايم. سرش را پايين مي اندازد و بخاري را کمي مي چرخاند و ادامه مي دهد:حالا من مانده ام با بدهي که توان پرداختش را ندارم، از50 هزارتوماني هم که کميته امداد ماهيانه به حسابم واريز مي کرد در حال حاضر 25  هزارتومانش برايم مي ماند چون در عوض قسط وام يک ميليون توماني که گرفته ام، 25هزارتومانش برداشته مي شود.

اين فصل سرد زندگي او را که پشت سر مي گذاريم، به فصل سرد ديگري به نام فرزندانش مي رسيم که حسابي جگرش را سوزانده اند. ظاهراً تمام فصل هاي زندگي اش همراه با سرماست! شايد هم مشکل از من است که کاهش دماي هوا را حس مي کنم زيرا از يخچال خانگي اش مي گويد که ماه ها است خراب شده و بضاعت تعميرش را ندارد و به همين خاطر سبزي هايي را که يکي از دخترانش براي مردم خرد مي کند را مجبور است در يخچال بعضي از آشنايان يا همسايه ها بگذارد که مبادا حاصل زحماتشان فاسد شود.

از فرزندش که سالها پيش فوت شده و ديگر پسرش که سالهاست در زندان به سر مي برد و باور دارد بي گناه است تعريف مي کند و از اينکه سالي يک بارمي تواند به ملاقاتش برود غمگين و سخت دلتنگ فرزندش است. از نوه بيمار و دختران بي سر پرستش که مي گويد حسابي دلم را به جويبار خون مبدل مي کند.

ادامه مي دهد: درخواست داده ام که پسرم را از ندامتگاهي که در آن به سر مي برد به کرمانشاه منتقل کنند اما در قبالش مبلغي پول مي خواهند که من توان پرداختش را ندارم و همين باعث شده تنها سالي يک بار ببينمش.

با شنيدن اين دردها کم مي آورم و دهانم خشک مي شود اما او انگار قصد شکست ندارد. به هر فصلي که آکنده از درد و فقر و سختي است مي رسيم من آهي بلند مي کشم و استراحتي کوتاه مي کنم اما او همچون يک دونده دوي صد متر با شتاب ادامه مي دهد و گويي اميدي در دل دارد که به تمام اين غم ها خاتمه مي دهد.

حالا مي فهمم که چه طور اين سرما را تحمل مي کند، او مجبور است! چون نان آور خانه است و عده اي چشم به راهش هستند.  با دستان و چهره يخ آلودم و سرمايي که از فرط سخنان سرد اين کوه درد در وجودم رسوخ کرده، با يک خداحافظي او را ترک مي کنم.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *