خواهران‌ غريب

شهرمن / شماره 49 / 12 تیر1397

1

روزمرگي هاي يک روزنامه نگار

 

خواهران‌ غريب

بنفشه رضايي

ديدن پيام يک معلم به صورت تصادفي در تلگرام، آن روز گروه ما را به تپه هاي اطراف محله‌ي حاشيه نشين چمن کرمانشاه کشاند. در اين پيام آمده بود دو خواهر که در پايه هاي آخر مقطع دبستان تحصيل مي کنند و شاگرد ممتاز هستند به دليل فقر شديد ترک تحصيل کرده اند و هم اکنون در چادري کنار عشاير کوچ رو زندگي مي کنند. باران ارديبهشتي به شدت مي باريد و چرخ هاي ماشين  در گل زمينگير شده بود. يکي از همراهان آرزو کرد کاش يک ماشين قوي دو دفرنسيال داشتيم. اين آرزو را زماني به زبان آورد که صداي پارس سگ هايي بلند شد که روبه ما مي آمدند. تصويرچند سياه چادر از دور به چشم مي خورد. اميدوار شديم که آدرس را درست آمده ايم. به راه افتاديم. چادرها 100 متري با ما فاصله داشتند. گِل هايي که کفش هايمان را سنگين و ليز کرده بودند سرعت حرکتمان را گرفته بود و تاراندن سگ ها هم داستاني شده بود. نزديک که رسيديم پسرنوجواني به طرفمان آمد. کودکي نوپا با يک بلوز نازک نخي پشت سرش حرکت مي کرد و هر سه قدم دوبار روي زمين گِلي مي افتاد و دوباره بلند مي شد. پسرک با نگاهي پر از ظن جويا شد که حوالي چادر آنها چه مي خواهيم. همان لحظه زني بلندقد با کودکي شيرخوار در آغوش، از کپري که با گوني هاي مندرس ساخته شده بود بيرون آمد و طرف صحبتمان شد. او مادر دو دختربچه اي بود که پي آنها آمده بوديم. بي توجه به کودک نوپا که فرزند سومش بود به داخل چادر دعوتمان کرد. پسرک هم همراهمان آمد. قبل از اينکه وارد شويم چند مرغ رنگ شده از چادر بيرون پريدند. کمي طول کشيد تا به بوي نم و سيگار و فضله‌ي مرغ ها و وضعيت آشفته‌ و درب و داغان آنجا که به سطل زباله اي مي مانست، عادت کنيم و به خودمان بياييم. يک اجاق گاز کوچک، چند تکه لباس، چند تشک و پتوي کهنه و چرک آلود، تعدادي ظرف براي غذاخوردن و آشپزي، يک قوري و دسته گل مصنوعي که روي ستون زير کپر نصب شده بود تنها داشته هاي اين خانواده بودند.   روي فرش ژنده، چرک وخيسي که با گل آميخته شده بود نشستيم. باور کردني نبود انساني بتواند در آن شرايط حتي يک شب دوام بياورد. اما واقعيت اين بود که اينجا چهار کودک در کنار اين زن و مرد زندگي مي کردند. دخترها به چادر عمويشان در همان حوالي رفته بودند. پدر خانواده که تازه متوجه حضور ما شده بود از خواب2 برخواست و با چشماني که هزار سؤال در خود داشت به ما خيره شد. جايز نبود بگوييم روزنامه نگاريم. امدادگري که همراه ما بود به زن و مرد گفت مأمور شده ايم که درباره‌ي دليل ترک تحصيل دخترهاي شما تحقيق کنيم و اگر بشود امکاناتي فراهم کنيم که آنها دوباره به مدرسه بازگردند. مرد که در چهره اش ردپايي ازافيون به چشم مي خورد کاغذ سيگاري را از توتون پرکرد و با آب دهانش دو طرف کاغذ را به هم چسباند و سيگار را در ميان انگشتان سياه و لاغرش با گاز تک شعله اي که جلوي دستش بود روشن کرد و چند پک عميق زد. سال ها بود که نديده بودم کسي سيگار لاپيچ بکشد. به همان اندازه که ما از حضور در کنار او ناخشنود بوديم او هم اينچنين بود. هدفمان را از آمدن به آنجا را دوباره بازگو کرديم و منتظر پاسخ و واکنشي از طرف مرد شديم. او همچنان خونسرد و لخت به سيگار پک مي زد و به به شعله‌ي بي رمق روبه رويش خيره شده بود. انگار اصلاً صداي ما را نمي شنيد. هر کدام از ما قدري درباره‌ي لزوم و‌ فوائد تحصيل سخنراني کرديم اما انگار يخ آهني بود در سنگ! بالاخره زن به زبان آمد و يکبار ديگر دليل آمدن ما را براي مرد توضيح داد. جوابش يک جمله بود: “نمي خواهم ديگر درس بخوانند”. دليلش را پرسيديم. هربار چيزي مي گفت و هروقت کم مي آورد از زنش مي خواست برايمان در استکان خودش چايي بريزد! مي‌گفت مي‌خواهيم کوچ نشين شويم.همين اندازه که دخترها خواندن و نوشتن مي دانند از سرشان هم زياد است. مي گفت آنها بايد کمک حالمان باشند. خرج تحصيلشان را نداريم و… پسر نوجواني که متوجه شديم برادرزاده‌ي مرد است، چشم از ما برنمي داشت و همه‌ي حرکاتمان را زير نظر داشت وهروقت اصرار ما براي ادامه‌ي تحصيل دخترعموهايش بيشتر مي شد خنده اش مي گرفت. مرد هم با او همراه مي شد. شايد حق داشتند. به نظرشان ما دو زن و دو مرد کم عقل بوديم که موقع غروب زير باران و تگرگ با دستان يخ زده به بياباني در يک محله‌ي پرخطر آمده بوديم تا از پدري براي تحصيل دخترانش التماس گونه رضايت بگيريم! انگارهدفمان را براي گرفتن گزارش فراموش کرده بوديم و فقط مي خواستيم کاري کنيم که دختران به مدرسه بازگردند.  نکته‌ي عجيب در مورد اين خانواده اين بود که متوجه شديم فرد خيري حاضر شده خانه اي در اختيار آنها بگذارد و خرج تحصيل کودکان را هم تأمين کند اما مرد نپذيرفته است! حدود يک ساعت و نيم مذاکره کرديم. عاقبت زن او را راضي کرد که پيشنهاد ما را براي تحصيل غيرحضوري دختران بپذيرد. با بدرقه‌ي سرد مرد، دلنگران براي کودکان بي گناهي که مجبور بودند درآن شرايط زندگي کنند، آنجا را ترک کرديم.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *